این مطلب به مناسبت روز اول دسامبر، سالگرد تأسیس رادیو کوچه، در وبسایت این رادیو منتشر شده است.

کوچه‌های من

هفت، هشت ساله که بودم کوچه برایم فقط یک معنی داشت. جایی که با بچه‌های همسایه برای بازی فوتبال قرار داشتیم. همسایه که چه عرض کنم. دو، سه تا خانواده که بیشتر نبودیم. تازه این دو، سه تا که می‌گویم مجموع تعداد خانواده‌های کوچه ما و کوچه‌های اطراف بود. آن وقت‌ها فکر می‌کردم خانه ما وسط شهر است و بهترین جایش. اما بعدها فهمیدم که ما یک جایی در اطراف یا همان حاشیه شهرمان زندگی می‌کردیم. جایی که اسمش بود کمربندی.

مادرم می‌گفت اتفاق و شانس بوده که خانه ما افتاده دور از شهر و خانه دیگران شده بالای شهر. سال‌ها پیش از تولد من، همه جای شهر ما پر بود از باغ و جنگل. پدر و مادرم بعد از ازدواج تصمیم می‌گیرند برای خودشان خانه‌ای بسازند. آن‌ها برای مکان خانه دو انتخاب داشتند. زمین‌های مفتی که دولت به کارمندانش می‌داد در یک سمت شهر و زمین‌های آبا و اجدادی پدربزرگم که ارث رسیده بود به مادرم در سمت دیگر. ظاهرن آن موقع این دو بخش شهر تفاوت چندانی با هم نداشتند. این شد که برای حفظ زمین‌های آبا و اجدادی، پدر و مادر تصمیم گرفتند خانه خود را روی این زمین‌ها بنا کنند. اما گذشت زمان بود که اهمیت این انتخاب را برای همه ما بیشتر آشکار کرد. آن زمین‌هایی که دولت، مفت و مجانی بین کارمندانش تقسیم کرده بود شد بالای شهر و گران‌ترین نقطه و ما ماندیم و کوچه‌ای که شد بخشی از پایین شهر.

به وسعت درازای یک کوچه، دیوار خانه ما بود که به آن می‌گفتیم حصار. یک حصار با بلوک‌های سیمانی که در عالم کودکی من آن‌قدر بلند بود که هیچ دزدی توان بالا رفتن از آن را نداشت. البته گاهی وقت‌ها که می‌رفتیم جایی و یادمان می‌رفت کلید در حیاط را که ما بهش می‌گفتیم دروازه، با خود برداریم پدرم دستهایش را به هم قلاب می‌کرد و من از روی دیوار می‌پریدم توی حیاط و مانند فاتحان جنگ‌ها، در را برای خانواده باز می‌کردم. آن موقع فکر می‌کردم این کار فقط از من ساخته هست. اما یک شب دزدی آمد خانه‌مان و خیلی از وسایل خانه را گذاشت روی کولش و برد. تازه آن موقع فهمیدم افراد دیگری هم هستند که مثل من می‌توانند از روی دیوار بلند سیمانی ما رد شوند.

کوچه ما یک کوچه باریک و دراز بود پر از سنگ‌های ریز و درشت و درخت‌های تبریزی کهنسال. یک سمت کوچه ما بودیم و خانه خاله و پسرخاله‌ها. هم بچه محل حساب می‌شدیم، هم فامیل، و هم هم‌کوچه‌ای. سمت دیگر کوچه هم هیچ چیز نبود. هیچ چیز هیچ چیز که نه. یک اسکلت ساختمانی بود که قرار بود رویش خانه‌ای ساخته شود اما نشده بود. شده بود محل قایم باشک، گرگم به هوا و بالابلندی ما بچه‌ها. ته کوچه هم تا چشم کار می‌کرد باغ چای بود و میوه. کوچه ما انگار اصلن ته نداشت.

اما ایراد اساسی این کوچه قشنگ غیر بن‌بست ما این بود که اسمی نداشت. مشکل از همین‌جا بود که شروع شد. یک کوچه بی‌اسم! ما حتی یک شهید هم نداده بودیم که کوچه‌مان را به نامش بزنیم. یعنی اصلن توی کوچه ما کسی شرایط سنیش را نداشت که شهید بشود. تازه هرجور حساب می‌کردیم حق این بود که کوچه به نام پدربزرگ من سند می‌خورد. چون ساکنین اصلی یا بهتر بگویم تنها ساکنین آن کوچه بچه‌های او بودند. اما احتمالن فقط خود ما بودیم که این موضوع را می‌دانستیم و برای دیگران اهمیتی نداشت.

دردسر کوچه بی‌نام و نشان وقتی خودش را نشان می‌داد که منتظر کسی یا چیزی بودی. مهمانی، نامه‌ای، خطی، پیغامی. بزرگ‌تر که شدم مثل خیلی‌های دیگر شدم عشق فیلم و سینما. از آن‌جایی که جای ثابتی برای فروش مجلات در شهرمان نبود تصمیم گرفتم بشوم مشترک یک مجله سینمایی. مبلغ اشتراک را ریختم به حساب مجله «گزارش فیلم» و نشستم به انتظار. اما دریغ از یک شماره که درست به دستم برسد. پدر و مادرم را مجبور می‌کردم هر هفته با بخش اشتراک مجله تماس بگیرند و از نرسیدن یا دیر رسیدن مجله‌ام شکایت کنند. آن بنده‌های خدا هم گاهی یک شماره مجله را بارها می‌فرستادند به آدرسم اما باز هم خبری نبود.

آن زمان شورای خانوادگی ما مرکب از من، پدر، مادر و خواهرها فقط دو احتمال برای نرسیدن مجله قایل می‌شد؛ اول این‌که گزارش فیلمی‌ها دروغ می‌گویند و مجله‌ها را نمی‌فرستند. دوم این‎که پست‌چی شهر ما یا بچه‌هایش عاشق سینما هستند و دارند آرشیو مجله‌های من را توی خانه خودشان جمع می‌کنند! این شورای خانوادگی ما هرگز به این فکر نکرد که شاید علت نرسیدن مجله‌های من اینست که کوچه ما هیچ اسمی ندارد. راستش را بخواهید نه تنها کوچه ما اسمی نداشت بلکه خانه‌مان هم پلاک نداشت.

سال‌ها بعد زمانی که برای خودم مردی شده بودم شنیدم که آن کوچه برای خودش اسمی پیدا کرده. درست نمی‌دانم اسمش چی شده بود. اما مطمئنم اسم پدربزرگ مرحوم من را نگذاشته بودند رویش. البته برای ما دیگر فرقی هم نداشت. چون آن موقع ما بچه‌ها بزرگ شده بودیم و رفته بودیم دانشگاه. پدر و مادر هم از آن کوچه رفته بودند به کوچه دیگری در سمت دیگر شهر.  مجله گزارش فیلم هم به علت انتشار مطالبی که «غیر اخلاقی» نامیده شد تعطیل شده بود. مطالبی که من هرچه گشتم توی مجله‌هایم پیداشان نکردم. شاید هم این مطالب توی همان شماره‌هایی بود که هرگز به دستم نرسیدند.

از آن روزهای دور سال‌ها می‌گذرد. من سال‌هاست که گذارم دوباره به آن کوچه بی‌نام و نشان کودکی‌هایم نیفتاده. لابد آن خانه مثل خیلی از خانه‌های دیگر حالا وجود خارجی ندارد. شاید خراب شده و جایش را داده به یک آپارتمان زشت و بدقواره مثل بقیه آپارتمان‌های زشت و بدقواره شهرم. لابد اثری هم از آن همه باغ چای و میوه نیست.

من هم مثل خیلی‌ها، کوچه بچگی‌هایم را از دست دادم و هرگز دوباره به دستش نخواهم آورد. آدم‌های آن کوچه هرگز پسرک لاغرمردنی عینکی‌ای را که ظهرهای گرم تابستان تنهای تنها روی سنگ‌های پای درخت‌های تبریزیِ پیر کوچه دنبال رشته‌های ابریشمی می‌گشت را به یاد نخواهند آورد. رشته‌های ابریشمی‌ای که باد از روی درخت‌های تبریزی پرتشان می‌کرد روی سنگ‌های کوچه. حالا حتمن خود درخت‌های تبریزی هم از بین رفته‌اند.

درست است که من کوچه بچگی‌هایم را از دست داده‌ام. اما چند سالی هست که وارد یک کوچه جدید شده‌ام. جایی که هروقت دلم برای کوچه بچگی‌هایم تنگ شد می‌توانم به آن سری بزنم. گشتی بزنم و نفسی تازه کنم. اما کوچه تازه من مثل کوچه بچگی‌های من بی‌نام و نشان نیست. هیچ مهمانی نیست که پیدایش نکند. هیچ نامه‌ای نیست که از آن برگشت بخورد. زمینش را مدام خرید و فروش نمی‌کنند و در آن خانه‌های بدقواره نمی‌سازند. کوچه من با همه مهربان است و کوچه نشینانش را فراموش نمی‌کند. آدرسش هم تا دلت بخواهد سرراست است. سر راست و ساده. کافیست بنویسی: http://www.radiokoocheh.com

تولدت مبارک کوچه.

مازیار مهدوی فر

Advertisements