این مقاله در رادیو کوچه نشر یافته است.

«دریا پر از کروکودیل است»، داستان واقعی زندگی عنایت‌اله اکبری، نوجوان هزاره افغان‌ است که در سفری اودیسه‌وار از شهری در استان غزنی در افغانستان زمان حکومت طالبان، با گذشتن از کشورهای پاکستان، ایران، ترکیه و یونان به شهر تورین ایتالیا می‌رسد. زمان شروع داستان، او نوجوانی ده ساله‌است. مادرش برای نجات وی از دست طالبان، او را به شهری مرزی در پاکستان می‌برد. چرا که طالبان دشمنی دیرینه‌ای با هزاره‌های شیعه دارند. ضرب‌المثلی معروف در میان طالبان وجود دارد که می‌گوید: «تاجیک‌ها بروند تاجیکستان، ازبک‌ها بروند ازبکستان و هزاره‌ها بروند گورستان.» و این اوج تنفر طالبان از هزاره‌ها و میزان خطر موجود برای آن‌ها را در زمان حاکمیت این گروه بر افغانستان آشکار می‌کند.
داستان از زبان عنایت ده ساله، با این صحنه هولناک آغاز می‌شود:
«حقیقت این‌است که اصلن انتظار نداشتم او مرا ترک کند. وقتی ده سالت باشد و آماده رفتن به رخت‌خواب باشی، در شبی که تفاوتی با شب‌های دیگر ندارد؛ نه تاریک‌تر، نه پرستاره‌تر و نه آرام‌تر و حتا بوی بد آن هم بیش‌تر از شب‌های دیگر نباشد. شبی که مثل همیشه صدای آشنای موذن از فراز مناره‌ها به گوش می‌رسد.
گفتم وقتی ده ساله باشی. اگرچه مطمئن نیستم چه سالی به دنیا آمده‌ام. چون هیچ سازمانی برای ثبت این موضوع در استان غزنی افغانستان وجود ندارد.
وقتی ده سالت باشد و مادرت قبل از آن‌که تو را در رخت‌خواب بگذارد، سرت را محکم روی سینه‌اش به مدت طولانی بفشارد و بگوید:
-سه چیز هست که هرگز در زندگی نباید سراغشان بروی عنایت جان. به هر دلیلی. اول؛ مواد مخدر. بعضی مخدرها بوی خوبی دارند و توی گوشت زمزمه می‌کنند که می‌توانند برای همیشه در زندگیت احساس بهتری به تو بدهند. اما تو آن را باور نکن. به من قول بده.
-‌قول می‌دهم.
-‌دوم تفنگ است. حتا اگر کسی به تو صدمه زد قول بده که هرگز دست به تفنگ نمی‌زنی. و سومین چیز دزدی است. تو می‌توانی هرچه بخواهی را با کارکردن بدست بیاوری. درست است که خیلی سخت است اما به من قول بده عنایت جان.
وقتی مادرت در حالی‌که به رفتن تو توی رختخواب کمک می‌کند، با صدای آرام چنین حرف‌های عجیبی می‌زند و گاه سکوتی طولانی می‌کند، بر خلاف همیشه که تند تند و بی‌وقفه حرف می‌زده، تنها معنایش برای تو می‌تواند این باشد:
خدا نگهدار.»

این صحنه ابتدایی، آغاز تنهایی عنایت را توصیف می‌کند. شبی که مادر در آخرین دیدار با فرزندش او را به دوری از مواد مخدر، تنفگ و دزدی سفارش می‌کند و فردا صبح، به ناچار برای نگهداری از فرزند کوچکترش به افغانستان بازمی‌گردد.
حالا عنایت ده ساله برای اولین بار در زندگی، تنهایی را تجربه می‌کند و این تازه آغاز ماجراست.
کتاب، برای اولین بار به زبان ایتالیایی و در سال 2010 به چاپ رسید و بلافاصله جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های ایتالیا قرار گرفت. پس از آن به زبان‌های هلندی و آلمانی و در سال 2011 به زبان انگلیسی هم ترجمه شد و هرکدام از این ترجمه‌ها هم قرارگرفتن در صدر جدول پرفروش‌ها را برای مدتی تجربه کردند.
«فابیو جدا» در مقدمه کتاب می‌گوید:
«عنایت اکبری را در جلسه‌ای که برای معرفی اولین کتابم برگزار شده بود ملاقات کردم. کتابی که راجع به پسری رومانیایی و ماجرای مهاجرت او به ایتالیا بود. عنایت‌اله به سراغ من آمد و گفت که او هم تجربه‌های مشابهی دارد. ما شروع به صحبت کردیم و این گفتگو بی‌توقف ادامه یافت. من هرگز از شنیدن تجربه‌های او خسته نشدم و او هم هرگز از یادآوری خاطراتش خسته نمی‌شد. پس از مدتی که بیش‌تر با هم آشنا شدیم، او از من خواست داستان زندگیش را بنویسم چراکه این‌کار باعث می‌شد آدم‌های مشابه او احساس کنند تنها نیستند و آدم‌های دیگر هم آن‌ها را بهتر بشناسند.»
سفر عنایت از پاکستان شروع می‌شود و پس از آن به ایران می‌آید. شرح داستان زندگی او در ایران که حدود چهل صفحه از این کتاب دویست صفحه‌ای را دربرمی‌گیرد، نمایان‌گر شرایطی هولناک از زندگی یک مهاجر غیر‌قانونی افغان در ایران است. کار در پروژه‌های ساختمانی در اصفهان و کارگاه‌های سنگ‌تراشی در قم، بازگردانده شدن به افغانستان و بازگشت مجدد به ایران، سفرهای داخل شهری که هرآن با ترس دستگیری هم‌راه است، ماموران نظامی رشوه‌گیر و گاهی هم بیش‌تر از آن، تجاربی‌ست که بسیاری از افغان‌ها طی سال‌های مهاجرت در ایران با آن‌ها روبه‌رو بوده‌اند. مهاجرینی که حضور آن‌ها در عین لزوم، همیشه و توسط همه کس انکار می‌شود.
در کنار تمام این صحنه‌های وحشتناک و ناراحت‌کننده، مطالعه صحنه‌هایی که در آن عنایت از امید به زندگی و آینده‌ای بهتر حرف می‌زند، بسیار لذت‌بخش است.
او تنهاست. کشوری ندارد. مهاجری غیرقانونی در کشوری غریب است و برای زنده‌ماندن باید به کارهای سخت و طاقت‌فرسا تن بدهد. با این همه با پول دست‌مزد خود موفق می‌شود اولین ساعت‌مچی تمام زندگیش را بخرد و از این کار با شادمانی تمام یاد می‌کند. برای تفریح به دیدار دوستش در شهری دیگر می‌رود و از این سفر لذت می‌برد. روزهای جمعه با دوستانش در شهر قم به بازی فوتبال می‌پردازد و از این تنها تفریح زندگیش بسیار شادمان است. از این‌که زنان روستای بهارستان (مکانی که در آن کار ساختمان می‌کند) به او روی خوش نشان می‌دهند خوشحال و مسرور است و همه این‌ها امید او را به زندگی و آینده‌ای بهتر نشان می‌دهد.
داستان زندگی عنایت و پایان خوب آن پس از پنج سال تحمل دشواری‌های فراوان ، به خواننده این کتاب یادآوری می‌کند که با امید به زندگی بهتر و داشتن رویایی در سر، زندگی همیشه و در هر شرایطی ارزش زندگی‌کردن را خواهد داشت.
In the sea, there are crocodiles. Fabio Geda

Advertisements