در میان تمام خبر های بد این روز ها امروز خبر خوبی شنیدم.

دکتر مصطفی بادکوبه ای شاعر ملی ایران از زندان آزاد شد.

اگرچه او خود بهتر می داند، این آزادی تا زمانی که ظلم

پابرجاست معنایی ندارد.منتظر شعرهای جدید بادکوبه ای خواهیم ماند که هر کدام به مانند

پتکیست که بر ستونهای ظلم و بی عدالتی کوفته میشود.


وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند

وان دیده ی مبهوت را با خون دل تر می کنم

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم

من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از  وطن

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود

من گاتهای های عشق را مستانه از بر می کنم

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود

من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور  میکنم

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی

من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد

من یاد قتل نفس با الله و اکبر می کنم

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی

من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَرمی کنم

وقتی تو میگویی وطن قدس است و شامات و حجاز

من همدلی کی با چنین نادان برادر می کنم

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می سزد

من با عدالت جوییم یادی ز حیدر می کنم

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

من رنگ روشن بر تن گلگون کشور می کنم

ایران تو با نام دین، زن را به زندان می کشد

من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای  نی

من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یاس و غم

من کی گل»امید»را نشکفته پر پر میکنم

مصطفی بادکوبه ای

Advertisements